روزی هزار بار دلت را شکسته ام
بیخود به انتظاروصالت نشسته ام
هر بار این تویی که رسیدی و در زدی
هر باز این منم که در خانه بسته ام
هر جمعه قول میدم آدم شم ولی
هم عهد خویش هم دلت را شکسته
ام
منتظران مهدی
روزی هزار بار دلت را شکسته ام
بیخود به انتظاروصالت نشسته ام
هر بار این تویی که رسیدی و در زدی
هر باز این منم که در خانه بسته ام
هر جمعه قول میدم آدم شم ولی
هم عهد خویش هم دلت را شکسته
ام
رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری
گـُلات رو بفروشی ؟
گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب
حالش بد شد و مُرد.....
با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟
گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش
کنم...!
اشکاشو که پاک کرد ، یه گـل بهم داد گفت :بگیر باید از نو شروع کرد.....

دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
گریه کن پس شانهی مردانه میخواهی چه کار؟

احساس دارم
احساسی از جنس طلا
نایاب و همه یاب
با خبر است جان من
بی خبر است یار من
به که گویم تا یار داند حال من .
(این رو تقدیم میکنم به همه ی اونایی که مثل من نتونستن به طعم زیبای
عشق برسند)


سلام بر بركت دستانت كه می تواند نان رزق هزار سفره خالی را مهیا كند!
سلام بر راستی قدم هایت كه می تواند صراط مستقیمی را نشان دهد كه هیچ پایی بر آن نلرزد و خطا نرود!
سلام بر فراخی سینه ات كه می تواند همه جهان را تنگ در آغوش رحمت خویش بكشد و باز هم برای بخشش پشیمانان، جا داشته باشد.
سلام بر شیوایی كلامت كه می تواند خشن ترین دلهای سنگی را نرم و از آنها زمزم نور، جاری كند.
سلام بر عبادتت كه می تواند جماعت بیكران اقتداكنندگان را تا معراج خدا ببرد و از عشق، سرشارشان سازد!
سلام بر تو اضعت كه می تواند هر غریب دور افتاده ای را همنشین تو كند و هر خانه به دوش آواره”پای را به همسایگی تو بكشاند.
سلام بر شجاعتت كه می تواند چون شمشیری، قلب پر كینه دشمنان اسلام را بشكافد و یك تنه، سپر همه جانبه دین خدا شود!
سلام بر عدالتت كه می تواند دست عرب و عجم، فقیر و غنی، برده و ارباب را در دست هم بگذارد و همه را جز به چشم تقوا ننگرد!
سلام بر ایثارت كه می تواند طعام خویش به فقیر رهگذر بدهد و لباس خود بر تن سائل پشت در بپوشاند.
سلام بر علمت كه می تواند شهری باشد به بی كرانگی ابدیت، با دروازه ای كه هیچ پرسشی را بی جواب نمی گذارد.
سلام بر صبرت كه می تواند خاكستر جفا از موهایت بتكاند و رد تازیانه ها را دنبال نكند.
سلام بر امانتداریات كه می تواند تو را محرم همه رازهای مبهم و دردهای مجهول كند.
سلام بر وفاداریات كه می تواند رشتة هر عهد و پیمانی را محكم كند و باعث بقای هر قول و قراری باشد.
سلام بر لحظه لحظه عمری كه جز با نزول رحمت و فرود هدایت بر خلایق نگذشت! و سلام و صلوات بر رسولی كه ولادتش نقطه عطفی در تاریخ انسانیت است!
نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا...اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…
بهش گفتم اسمت چیه…؟ فاطمه…بخر دیگه…! کلاس چندمی فاطمه…؟ میرم چهارم…اگه نمی خری
برم.. می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟ بابام
مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک
خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف
هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم
فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟ باشه فقط ۳ تا باشه اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم !
فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت سریع کوله پشتیشو برداشت
و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …به آینده ایی که در
انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم..فقط نگاه...فقط نگاه...
سخته عاشق باشی ولی،هیشکی ندونه
اشکاتو زودی پاک کنی،دیگه نشونه
سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه
سخته نگاهش بکنی اما نخونه
وای که چه سخته
قشنگیه عشق که میگن شاید همین جاست
تو اونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست
سخته به قربونه چشاش بری تو رویا
قدم قدم گریه کنی کنار دربا/قدم قدم گریه کنی کنار دریا
سخته همش توفکرباشی،شاید نخوادت
خاطرهات ورق ورق میاد به یادت
قدم قدم گریه کنی کنار دریا
سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت
خاطر هات ورق ورق میاد به یادت
خاطرهات ورق ورق میاد به یادت


زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه
گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش میخوردند
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما..!

زماني مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش
تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت
مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار
محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با
آچار پسرش را تنبيه نموده
در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر
قطع شد
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی
انگشتهای من در خواهند آمد
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل
برگشت وچندين بار با لگد به آن زد
حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به
خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودكشي كرد...
خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگی
دوست داشتنی داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه:
اشياء برای استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن می باشند
در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي
شوند.
همواره در ذهن داشته باشيد كه:
اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند
مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود
مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود
مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما می شود
مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود

بگذار تا در میان ستارههاى شب و تنهایى شب با تو سخنى داشته باشم ؛ بگذار تا از درد جدائی ات كه با غیبتت همه تكیه گاه مظلومان از بین رفته بنالم . پیش از تو آب معنىِ دریا شدن نداشت ولى می دانم كه با حضورت در میان مردم ، هر قطره آب معنى یك دریا را میدهد و حتى گیاهانى كه با نبودنت اجازه زیبا شدن نداشتند با تو گلستان میشوند ؛ اما افسوس كه بوى غیبتت به مشام تنهایی ام میرسد!
اى آقاى من !
شنیده ام كه با نماز خواندن شماست كه خورشید جان می گیرد و با هر نفس شماست كه روشنتر می شود. آخر از حریم كدامین بهارى كه عاشقانت با شنیدن نامت به قامت سبزت می ایستند و قلبهایشان را به سوى شما روانه می سازند . من می دانم كه دل شما مانند دریا پاك است ، پس چرا اى سرور امّت ، ظهورت را تجلّى نمی كنى؟ طوفانهاى دریا براى شما حباب است ؛ پس آخر چرا ما را در این سرزمین آفتاب ، چشم انتظار گذاشته اید ؟ روییدن خورشید از خاك ، معناى وجود تو را می دهد و بهار را در نام شما می جویم ، چه شبها و روزها كه نام تو را بر زبان جارى ساختم و با یادت همیشه دلم آهنگ انتظار را می نوازد و با پاى برهنه در جاده هاى انتظار قدم برمی دارم .گلدسته هاى مسجد جمكران در خیال رسیدن نام زیبایت به گوششان در اوج آسمان دعا می خوانند و گنبد جمكران در زیر آسمان غم آلود دلهاى عاشقان چشم انتظار كبوتر تو می باشد! عاشقانى كه به مسجد جمكران می آیند ، سر بر دیوار جمكران می گذارند و با چشمانى اشكبار تو را یاد می كنند و با دل سوخته شان شما را صدا مى زنند .
اى منتهاى مهربانى !

خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.
ای دنیای پر از سراب این را بدان:
اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد.
اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.
اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.
اصلا
هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...
ولی همیشه این را بدان
من، خدا را دارم.
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛
آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من
هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه
جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه
چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا
خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش
نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و
زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند
كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.
من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی
خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که
نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ....
چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست
جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست
ما کجا و نورباران شب دریا کجا!
قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست
ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا!
هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست
عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است
پایمردی کن برادر! یوسفی در چاه نیست
بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که
در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست
ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم
بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست
تک سوار قصه ها، یک روز می آید ولی
جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست